صدای فاصله ها
ساقیا امشب نوایت با نوایم ساز نیست ، یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام برمی دارد بگذار آن باشم که در کنار تو گل می چیند بگذار آن باشم که از ژرفای احساسات خود به او می گویی بگذار آن باشم که رازهایت را به او می گویی بگذار آن باشم که در غم به سوی او می روی بگذار آن باشم که در شادی همراه او می خندی ای تمام باور عاشقانه ام تمنای چشمان سیاهم را به چه فروختی؟ به محبتی دروغین! به اندکی عشق! یا به تمنای نگاهی دیگر...؟!!! کاش بر ساحل رودی خاموش کاش چون نای شبان می خواندم کاش چون پرتو خورشید بهار کاش در بزم فروزنده تو کاش چون آینه روشن می شد کاش چون برگ خزان رقص مرا کاش چون یاد دل انگیز زنی کاش در بستر تنهایی تو کاش از شاخه ی سرسبز حیات کدام راه است که پای خسته را نشناسد کدام کوچه خالی از خاطره است و کدام دل... هرگز نتپیده به شوق دیدار بیا... تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد!!! روزهایی که بی تو میگذرد گرچه با یاد توست ثانیه هاش آرزو باز میکشد فریاد در کنار تو میگذشت ای کاش همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدم در باورم نیست همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدم در باورم نیست همه رفتن کسی دور و برم نیست چنین بی کس شدم در باورم نیست یه روز دور و برم صدتا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنها منو امروز ببین تنهای تنها تنهای تنها ... یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم. درون قلبم را بنگر تا معنی سوختن را بفهمی درون قلبم را بنگر تا معنی سوختن را بفهمی درون قلبم را بنگر تا معنی سوختن را بفهمی درون قلبم را بنگر تا معنی سوختن را بفهمی .......................................................... از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو را باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه تو را در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زین همه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند به تن من با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند او نیست که بوید چو در آغوش من افتد دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را ای آینه مردم من از حسرت و افسوس او نیست که بر سینه فشارد بدنم را من خیره به آینه و او گوش به من داشت گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش می برم،تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو، ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشک آه، بگذار که بگریزم من از تو، ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم، خنده به لب، خونین دل می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل
این شعر از فروغه که خیلی دوسش دارم، تقدیم به هرکس که قدم گذاشت تو کلبه ی تنهایی من: یاد بگذشته به دل ماندو دریغ نیست یاری که مرا یاری کند دیده ام خیره به ره ماندو نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته ی الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیده ام بست هر کجا می نگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده درد عشق است که با حسرت سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید مرا در یابد ور نه دردی است که مشکل برود می کشاندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود چه شد آغوشش چه شد آن آتش سوزنده که بود شعله ور در نفس خاموشش شعر گفتم که ز دل بر دارم بار سنگین غم عشقش را شعر خود جلوه ای از رویش شد با که گویم ستم عشقش را در ببندیدو بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم قاصدی آمد اگر آمد از ره دور زود بپرسید که پیغام از کیست گر از او نیست بگویید آن زن دیرگاهیست در این منزل نیست آرزویی است مرا در دل که روان سوزد و جان کاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشک و فغان خواهد به خدا در دل و جانم نیست هیچ جز حسرت دیدارش سوختم از غم و کی باشد غم من مایه آزارش سایه ای تا که به در افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سایه خیره گردم به در دیگر همه شب در دل این بستر جانم آن گمشده را جوید زین همه کوشش بی حاصل عقل سر گشته به من گوید: زن بدبخت دل افسرده ببر از یاد دمی او را این خطا بود که ره دادی بدل آن عاشق بدخو را آن کسی را که تو می جویی کی خیال تو بسر دارد بس کن این ناله وزاری را بس کن او یار دگر دارد لیکن این قصه که می گوید کی بنرمی رودم در گوش؟ نشود هیچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش میروم تا که عیان سازم راز این خواهش سوزان را نتوانم که برم از یاد هرگز آن مرد هوسران را شمع ،ای شمع چه میخندی؟ به شب تیره خاموشم بخدا مردم از این حسرت که چرا نیست در آغوشم فروغ دلم تنگ است
بگذار آن باشم 
که تو 
عاشقش هستی 
عاشقش هستی 


عاشقش هستی 




عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سراپای تو لب می سودم
به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم
می گذشتم ز در خانه ی تو
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم
خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچه ی خانه ی تو
شور من … ولوله برپا می کرد
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم
خیره بر جلوه ی زیبایی خویش
پیکرم شمع گنه می افروخت
زین گنه کاری شیرین می سوخت
ریشه زهد تو و حسرت من
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی







با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد ![]()
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت 
ای یار ای فریب مجسم بیا که باز 
بر سینه پر آتش خود می فشارمت 


فروغ فرخزاد


در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد...
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید ...
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می آبم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردمکه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
راستی شعر مرا می خوانی؟....................
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است.......
| Design By : Night Skin |

